وقتی نمیتوانی کاری انجام دهی، فقط دعا میکنی...
26 تیر · · خواندن 2 دقیقه بعضی آدمها، بدون اینکه حتی یکبار از نزدیک دیده باشیمشان، بخشی از کودکی و خاطراتمان میشوند. برای من، عمو پورنگ یکی از همان آدمهاست.
سالهایی که از مدرسه برمیگشتم، پای تلویزیون مینشستم، با برنامههایش میخندیدم، با آهنگهایش همخوانی میکردم و بیخبر از تمام دغدغههای بزرگسالی، چند ساعت فقط کودک بودم. آن روزها هیچوقت فکر نمیکردم پشت آن همه لبخند، انسانی ایستاده باشد که او هم روزی داغی به سنگینی از دست دادن مادر را تجربه کند.
چند روز پیش خبری در فید من اومد:
سیده فاطمه گیلانپور، مادر داریوش فرضیایی در ۲۳ تیر ۱۴۰۵ و در حدود ۹۰ سالگی پس از تحمل دوران کهولت سن و بیماری درگذشت. این خبر توسط نزدیکان او و رسانههای مختلف تأیید شد و بسیاری از هنرمندان و همکارانش نیز پیام تسلیت منتشر کردند.
داریوش فرضیایی همیشه رابطه بسیار صمیمی و عاطفی با مادرش داشت و در سالهای اخیر بارها از او در مصاحبهها و شبکههای اجتماعی یاد کرده بود. عمو پورنگ پس از درگذشت پدرش در سال ۱۳۹۳ نیز سالها در کنار مادرش زندگی میکرد و از او مراقبت میکرد.
از همان لحظه شنیدن خبر، ذهنم مدام درگیر یک فکر شد؛ اینکه کسی که سالها برای خنداندن میلیونها کودک و خانواده تلاش کرده، امروز خودش غمی را بر دوش میکشد که هیچ جملهای نمیتواند آن را سبک کند.
دلم میخواست کاری انجام دهم.
دلم میخواست میشد سهم کوچکی در کم شدن این اندوه داشته باشم. اما حقیقت این است که گاهی ما فقط تماشاگر غم آدمهایی هستیم که دوستشان داریم. نه راهی برای جبران داریم، نه کلمهای که واقعاً تسلیبخش باشد.
شاید تنها کاری که از دستمان برمیآید، این باشد که یادآوری کنیم لبخندهایی که سالها به ما هدیه دادهاند، هرگز فراموش نمیشوند.
عمو پورنگ، دو دل بودم که این یادداشتی که مینویسم تاثیری دارد یا نه... شاید هیچوقت این نوشته را نخوانید؛ اما اگر روزی به این یادداشت رسیدید، بدانید یک نسل با برنامههای شما بزرگ شد. نسلی که روزهای کودکیاش با صدای شما رنگ گرفت و امروز، از ته دل برای آرامش شما دعا میکند.
هیچکس نمیتواند جای خالی مادر را پر کند.
فقط امیدوارم خاطرات شیرینی که با او داشتهاید، روزی مرهمی بر این داغ بزرگ شوند.
روح مادر گرامیتان شاد و یادش جاودان.
/ نیما شراره باش